تبليغاتX
پوست موز
بعضی ها را نفی کنی بزرگشان کرده ای

بزرگترین اعتراض به بعضی ها بی تفاوتی نسبت به عمل آنهاست.

باور کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:10 توسط سین بانو |

نمایشگاه کتاب که تمام شد ولی موضوعی که قبلا هم وجود داشت و در سالهای متوالی دارد سیر صعودی طی میکند اینست که یک عده قیافه ی فیلسوفانه به خود میگیرند و میگویند ما که نمایشگاه کتاب نمیریم! کتاب بخواهیم بخریم میرویم شهرکتاب! میرویم زیر پل کریم خان! اصلا یک جوری شده بود شرایط آدم رویش نمیشد بگوید رفتم نمایشگاه کتاب! یک چیزهایی تو مایه های خز! به خدا! من که در چند مورد اصلا خجالت کشیدم. گویا مدل جدید با کلاسی و این حرفهاست!

به نظرم کسی که واقعا کتاب خوان باشد کسی که کتاب دوست داشته باشد دلش نمی آید نمایشگاه کتاب باشد و نرود! کسی که از قدیم نمایشگاه کتاب برو بوده و همان موقع که به قول خودشان نمایشگاه کتاب جایی برای تفریح نبوده( اصلا باشد مگر چه اشکالی دارد؟) نمایشگاه میرفته الان هم دوست دارد برود و یا حتی اگر حوصله ی شلوغیش را نداشته باشد دیگران را نهی نمیکند! این مدل آدمها که تا وقتی خودشان کاری را میکنند کار خوبیه و وقتی خودشان به خاطر تنبلی یا هر دلیل مزخرف دیگری انجامش نمیدهند آن کار کار سطح پایین و بی کلاسی میشود اقشاری هستند که پیوسته رو اعصاب بنده هستند.

خلاصه گفته باشم جمله ی من که نمایشگاه کتاب نمیرم چون اله و بله  خز شد! برای سال بعد دنبال جمله جالب تری باشید.

پی نوشت: قصد توهین به کسی را نداشتم.بدیهیست!

بیربط نوشت: گاهی بیداری ولی خوابی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:30 توسط سین بانو |

دیروز تلویزیون یه فیلمی داشت نشون میداد خانومه سرش رو گذاشت رو پای عمه ش و هق هق گریه کرد.اون لحظه با خودم گفتم آدم باید یکی رو داشته باشه که بتونه سرش رو بذاره روی پای اونو زار زار گریه کنه.آدم نیاز داره گاهی سرش رو بذاره رو پای یکی و گریه کنه.آدم به گریه نیاز دارد...

پی نوشت: من همه جا پی تو گشته ام...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:53 توسط سین بانو |

پنج شنبه تو راه برگشت به خونه تاکسیه خراب شد وسط راه پریدیم پایین.امروز موقع برگشت به خانه اتوبوس خراب شد و جماعتی از اتوبوس پیاده شدیم.اتوبوس بعدی بلافاصله اومد ولی خیلی شلوغ شد و من سوار نشدم.داشتم از گرسنگی تلف میشدم.نشستم تو ایستگاه اتوبوس که از سه تا شیشه ی پشتش فقط یکیش نشکسته باقی مانده بود و زمین پر خرده شیشه بود.باد می آمد و تک شیشه ی باقی مانده تتلق تتلق صدا میداد.یه خانومی بغل دستم نشسته بود گفت نشکنه حالا بیفته رو سرمون.گفتم این هم بشکنه بیفته رو سرم دیگه همه چیز واسه امروز تکمیل میشه.ناشکری کردم!امروز روز خوبی بود!  باید منتظر سومین خرابی وسایل نقلیه عمومی توی این هفته باشم.زیرا که تا سه نشود بازی نشود!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:12 توسط سین بانو |

ترکت میکنم

تو را ترک نمیکنم

ترک تو میکنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:21 توسط سین بانو |

وقت هایی هست که دلت میخواهد به جای سر کلاس رفتن بنشینی خانه و با عذاب وجدان وبگردی کنی.چون هدفت از خانه ماندن وبگردی نبوده و میخواستی به یک عالمه کار عقب افتاده ات برسی که مهمانی خسته کننده ی روز جمعه نگذاشته.ولی تو پشت کامپیوتر خشک شده ای.دستهایت را میگذاری روی کیبرد و به همه ی وبلاگهایی که دوست داری سر میزنی.وبلاگ خودت را چندبار بالا و پایین میکنی حتی! همه ی پستهای جدید را میخوانی و بعد مینشینی زل میزنی به مانیتور و فکر میکنی به این راه حل مدرن فرار از کارهای سخت!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:14 توسط سین بانو |

دیروز یکی از دوستانم برایم یک ایمیلی فرستاده بود که انتهایش نوشته بود:

باورنمیکنم خالق نظم دانه های انار. زندگی مرا بی نظم چیده باشد.

جدیدا به دعاهایی که کردم به اتفاقات ریز و درشتی که برایم میفتد بیشترفکر میکنم.به اینکه اگر خیلی از دعاهایم برآورده شده بودند! اگر خیلی از اتفاقاتی که دوست داشتم بیفتد میفتاد! چه میشد! بعد دلم میخواهد بپرم و خدا را بغل کنم و بگویم خدای با مرام من! خدای خیلی خیلی با مرام من!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:31 توسط سین بانو |

قدیم ها ما طبقه ی پایین خانه ی مامانی زندگی میکردیم.توی یک کوچه ی بن بست.با همسایه هایی که همه همدیگر را میشناختیم.همسایه ی سمت راستیمون آقای دال بود.کارمند بود و هرروز عصر که از سرکار برمیگشت با جیم پسرش که همیشه بداخلاق و بزرگ بود و هیچ وقت افتخار نمیداد با ما بازی کند با ماشین شان ور میرفتند.یک پیکان سفید که  جلوی در پارک میکردند و رویش را با پارچه ای میپوشاندند.آنموقع ها همه ماشین نداشتند.توی کوچه ی بن بست ما تک و توک خانواده هایی بودند که ماشین داشتند .پدر پیر آقای دال معمولا ظهرها که از مدرسه برمیگشتم دم در ایستاده بود من سلام میکردم و او دستهایم را میگرفت و با نوک انگشتانش کف دستم را قلقلک میداد و میگفت عروس من میشوی؟

عصرها کوچه غلغله میشد.پسرها میریختند توی کوچه و فوتبال بازی میکردند .من وشیوا هم دوچرخه سواری میکردیم، شاپرک و قاصدک جمع میکردیم و تصمیم میگرفتیم که حتما اسباب بازی هایمان را با خود به بهشت ببریم چون آنجا حوصله مان سر میرود.

همسایه روبروییمون خانوم عین بود.کلانتر محل بود و بچه ها حسابی ازش میترسیدند.هر وقت زمین میخوردم و زانویم زخم میشد و مامان میخواست بتادین بزند و نمیگذاشتم میگفت خب اشکال نداره میگم خانوم عین بیاید بزند و من چشمهایم پر از اشک میشد و راضی میشدم. آقای ط همسایه ی بغلی خانوم عین بود.بداخلاق بداخلاق.معمولا از خانه اش بیرون می آمد و به خاطر سر وصداهایمان دعوایمان میکرد و ضمن اینکه نوه های خودش خیلی پاستوریزه بودند و اصلا بیرون نمی آمدند و توی کوچه بازی نمیکردند.

آنموقع ها از خانه ی مامانی تا ته کوچه برایم خیلی زیاد بود باید کلی با دوچرخه پا میزدم تا به بقالی ته کوچه میرسیدم ضمن اینکه تا یک سنی اصلا اجازه نداشتم تنهایی آنجا بروم.اصلا بچه های ته کوچه سر کوچه داشتیم.ما بچه های سر کوچه بودیم که به نظرمون بچه های ته کوچه خیلی بی ادب بودند و ما نباید با آنها بازی کنیم .مثلا پسرها سر کوچه با پسرهای ته کوچه مسابقه فوتبال میگذاشتند و این حرفها.بعد تر ها که قدم های کوچکم بزرگ شد از این تفکیک خنده ام میگرفت. 

کوچه ما کوچه ی باصفایی بود مثل همه ی کوچه های کودکی. از جوی هایش گرفته تا درختهایش خاطره دارم.کوچه ای که مدت ها بود از جلویش رد میشدم سرم را خم میکردم و تویش را نگاه میکردم ولی جرات پا گذاشتن تویش را نداشتم.

بابا یکهو پیچید توی کوچه، گفتم نه!.جلوی خرابه های خانه ی مامانی ایستادیم و چهارتایی زل زدیم به آجرهای از جا درآمده ی توی پیاده رو.خاطرات رو سرم هوار نشدند.گریه م نگرفت حتی.پر از خلا شده بودم.دلم میخواست یکبار دیگر برمیگشتم و مامانی در حالی که در را برایم باز میکرد از پشت پنجره طبقه ی دوم بهم نگاه میکرد. فقط همین! 

پی نوشت۱: این را کودک درون من نوشته! خود خودش!

پی نوشت۲:برای دهمین سالگرد فوت مامانی.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:44 توسط سین بانو |

من یک احساس شکست خوردگی دارم که از یک سنی همیشه و همه جا همراهم بوده.نوسان هم دارد.اکثر اوقات در حالت مینیمم است ولی گاهی صعود میکند و ماگزیمم میشود و پایین بیا هم نیست. بعد هیچ چیزم نیست و همه چیزم هست.کل زندگیم را در این حالت ماگزیمم میبرم زیر سوال و فکر میکنم بهتر است بروم بمیرم چون هر کار دیگری را هم که شروع کنم قطعا شکست میخورم!  گاهی فکر میکنم این حس شکست خوردگی با من بزرگ میشود  و بعد پیر میشود شاید حتی موقع مرگم هم در حال ماگزیمم باشد و من نوه هایم را دور خودم جمع کنم و بگویم فرزندانم! من یک شکست خورده بودم شما حواستان به زندگیتان باشد. گاهی تو اتوبوس مترو خیابان به آدمها نگاه میکنم و میگویم اینها همه کارهاشون درسته؟ به هرچی خواستند رسیدند؟ در سطح مطلوبی از رضایت از خود قرار دارند؟ قطعا جوابم منفیه. این موضوع به بهبودم کمک میکند با خودم میگویم تو هم مثل همه! مثل همه ی همه!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:42 توسط سین بانو |

خدایا جاهای خالی قلبم را خود خودت پرکن.

میخواهم جلویش تابلو بزنم جای خالی نداریم!

 

پی نوشت:

در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسندست

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:11 توسط سین بانو |